به یاد شاپور بنیاد و شیراز


به یاد شاپور بنیاد

        


شاپور جوان زیبایی بود. همیشه هاله یی از اشراق و مدرنیتت داشت. شاعر با ذوق و

هوش و سرشار شور و فرم بود.  سالهای 1350-1340 هیچ شاعری در شیراز از شاپور

جذاب تر و مدرن تر نبود. البته آن سالها خائفی و برمکی و اوجی و شمس پور و کریم

ببر و رحمان کریمی هم بودند. اما شاپور خیلی تیزتر و رندتر بود. دخترباز و رخ باز و

رمانتیک. طرز لباس پوشیدن و راه رفتن و معاشرت هایش همیشه خاری در چشم

رقیبانش بود. دوستانش هم اغلب از زمره روشنبینان و زنده دلان و شیفتگانش بودند.

که من هم از سعادت حضور آنها بهره می بردم. از چهره های اطراف و یاران او در آن

زمان می توانم از غلامحسین امامی، رضا حافظی، منصور اوجی، کاووس همتیان پور،

حشمت شاهسوندی،  کمال رفعت صفایی و حسن اجتهادی نام ببرم.

خانواده خوشنام و متمولی داشت. من از کلاس اول ابتدایی همشاگردی برادر کوچکش

سعید بودم و در مدرسه آسمانی قدیم ( محل فعلی سینما کاپری) درس می خواندیم.

پدرش تاجر معتبر و خوشنام و خوشباشی بود. شاپور و پدرش رابطه بسیار عمیق و

عاطفی و محترمانه یی داشتند. خانه بزرگشان در انتهای خیابان داریوش همیشه محل

تجمع دوستان و دوستدارانش بود.

از سالهای 1350 به بعد ، من تقریبا هرروز شاپور را می دیدم. عصرها با هم از خانه شان

راه می افتادیم و پس از نوشیدن عرق شاطره ، در بستنی بندی شفاف ، از چهارراه زند

می گذشتیم و هر گوشه یی با آشنایی روبرو می شدیم و همینطور تا جمع به شش

هفت نفر می رسید و  جلو سینما پرسیا  ساندویچ و آبجو و تخمه یی می خوردیم و پس

از توقف یک ساعته یی در کتابخانه محمدی، از آن سوی خیابان از روبروی سینما کاپری

و باغ بزرگی که مرکز ساواک شیراز بود می گذشتیم تا به فلکه شاه می رسیدیم.

از آنجا به طرف خیابان نادر و سینما پارامونت و نگارخانه وصال می رفتیم.  در همان

مسیر رستورانی به اسم خوراک وجود داشت که در زیرزمین آن  ، برمکی و کریم ببر

و رحمان کریمی و علی دیری عرق می خوردند و شعر می خواندند. یک شب هم شاهد

بودم که در عالم مستی، کریم ببر که شاعر لمپنی هم بود سیلی جانانه یی به صورت

منصور برمکی زد و از آن به بعد برمکی و ببر مثل کارد و پنیر بودند.

همان جا و همان سالها بود که رحمان کریمی در عالم مستی ادعا می کرد که حاضر

است توی کون شاملو برود. باید سالهای 1351 - 1350 باشد.

روبروی خیابان معدل در نگارخانه دریسی، جمشید کریمی و دریسی و غلامحسین صابر

و ابراهیم خضری و حبیب جعفرسبیل و مشکین فام و کمال رفعت صفایی و دار و

دسته اش پاتوق داشتند. شاپور البته معاشر این جمع نبود و همیشه پرهیز می کرد.

بعدها هم همه این ها بر علیه دریسی کودتا کردند و یکی بعد از دیگری پای آن ها هم

به گالری (نگارخانه) وصال باز شد. در شیراز سالهای 1350 مقصد اغلب روزنامه نگارها

و روشنفکران و نویسندگان و شاعران و نقاشان مدرن شیراز ، نگارخانه وصال بود.

شبها اغلب سخنرانی و شعرخوانی و نمایشگاه نقاشی بود. خیلی از بچه های

باذوق شیراز از همانجا به شهرت رسیدند. صاحب آن هم جوان با ذوق و خوشرویی

به اسم محلاتی بود. از چهره هایی که آنجا معاشرت و برنامه داشتند می توانم از:

ابراهیم خضری، امامی، رضا حافظی، علی باباچاهی، کمال رفعت صفایی،

اقدس ریاضی، جمشید کریمی و برادرش شهرام، مرحوم کاووس همتیان پور،

شهی انجوی، حشمت شاهسوندی، حمید قاسمی، پرویز قنواتی،شجاع آذری، نسرین نوری ،

ابراهیم صادقی ، هاله و فاطمه  شیبانی و فرشید فرهت نام ببرم.

شاپور بعدها به فرانسه رفت و اقامت کرد و سینما تحصیل کرد. همانجا هم بود که با

رویایی آشنا شد و من نامه های بسیاری از شاپور دارم که حکایت از معاشرت و

مکالمه با رویایی دارند. زمان انقلاب شاپور ایران نبود و چندماهی پس از انقلاب به

ایران بازگشت. مدتی برای صدا و سیما فیلم می ساخت و پس از تصفیه شدن، امور

کارخانه پدرش را به عهده گرفت با آن ریش . پشم سفید ، هاله یی نورانی و جذاب

داشت. در همین سالها اتاقکی در گوشه حیاط خانه شان داشت و چندان خوشبخت

نبود. آشنایی و ازدواج با رحیله برایش نعمت بزرگی بود و همیشه به این خوشبختی

می بالید و مرگ رحیله هم مقدمه ی عزیمت جاودانه شاپور بود.

در این سالها بهترین دوستانش شاپور جورکش و سیروس نوذری و امامی و حسن آقایف

بودند. دوستانی هم بودند که به او خیانت کردند و پول و نان و نمکش را خوردند و نمکدان

شکستند. در این مدت من اورا کم و کمتر می دیدم و بیشتر با علی دیری و جمشید

فراهانی و شهرام حلمی و حشمت شاهسوندی و عبدالله آتشی و فرشید فرهت بودم.

و همه هم مریض و عصبی و بدخلق و دربدر. بعدها  همه از هم دور افتادیم و آن روزها

تصویر شدند و در قاب افتادند.

شاپور بنیاد و شعر و شخصیت و مرام او همیشه اما مدرن و آنارشیست و آزاده ماند.

به هیچ مرام و مسلک و معرکه یی وابسته نبود و به شرافت انسانی خود مزین بود.

من کمتر کسی را می شناسم که مدیون بزرگواری و نجابت و مرحمت و معلومات او نبود.


روحش شاد و نام بزرگوارش همیشه در دل دوستان و همراهانش باد.


26 اکتبر 2008


 

  
نویسنده : مسعود روستایی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٧
تگ ها :